تبليغاتX
عروسک کوکی.ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

عروسک کوکی.ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

آزادی<<<<<<<<<<عشق <<<<

وقت رفتن....

وقت رفتن نیمخوام ببینمت     مییدونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی     دلمو پشت سرم جا میذارم

اگه خونسرده نگام به دل نگیر     دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسمم و فقط صدا کنی     راه رفتن واسه من بسته میشه

وقت رفتن نباید گریه کنی     اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
میدونم هر جای دنیا که باشم     تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

اگه خونسرده نگام به دل نگیر     دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسمم و فقط صدا کنی     راه رفتن واسه من بسته میشه

وقت رفتن نیمخوام ببینمت     مییدونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی     دلمو پشت سرم جا میذارم

وقت رفتن نباید گریه کنی     اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
میدونم هر جای دنیا که باشم     تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

اگه خونسرده نگام به دل نگیر     دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسمم و فقط صدا کنی     راه رفتن واسه من بسته میشه

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 16:35  توسط پژمان  | 

Shape of my heart

He deals the cards as a meditation
او با تفكر كارتهايش را بازي مي‌كند
And those he plays never suspect
در كارت‌هاي بازي او شك وجود ندارد
He doesnt play for the money he wins
او براي بردن پول بازي نمي‌كند
He doesnt play for the respect
او براي جلب احترام بازي نمي‌كند
He deals the cards to find the answer
او براي رسيدن به يك جواب كارتها را بازي مي‌كند
The sacred geometry of chance
محاسبة مقدس احتمالات
The hidden law of probable outcome
قانون پنهاني از نتيجه احتمالي
The numbers lead a dance
اعداد رقصي را در پي دارند

I know that the spades are the swords of a soldier
مي‌دانم كه پيك شمشير سرباز است
I know that the clubs are weapons of war
مي‌دانم كه خاج سلاح جنگ است
I know that diamonds mean money for this art
مي‌دانم كه خشت به معني پول براي اين هنر است
But thats not the shape of my heart
اما هيچ كدام شكل قلب من نيست

He may play the jack of diamonds
ممكن است سرباز خشت بازي كند
He may lay the queen of spades
شايد بي بي پيك بازي كند
He may conceal a king in his hand
شايد شاهي را در دستش پنهان كند
While the memory of it fades
تا زماني كه از خاطرها برود

I know that the spades are the swords of a soldier
مي‌دانم كه پيك شمشير سرباز است
I know that the clubs are weapons of war
مي‌دانم كه خاج سلاح جنگ است
I know that diamonds mean money for this art
مي‌دانم كه خشت به معني پول براي اين هنر است
But thats not the shape of my heart
اما هيچ كدام شكل قلب من نيست

And if I told you that I loved you
اگر بگويم كه عاشقت بوده‌ام
Youd maybe think theres something wrong
شايد فكر كني يك چيزي درست در نمي‌آيد
Im not a man of too many faces
من مردي با چهره‌هاي گوناگون نيستم
The mask I wear is one
نقاب من فقط يكي است
Those who speak know nothing
كسايي كه حرف مي زنند چيزي نمي‌دانند
And find out to their cost
و خودت ارزش آنها را خواهي فهميد
Like those who curse their luck in too many places
مانند كساني كه براي شانس آنها نفريني را در چندين محل قرار داده‌اند
And those who smile are lost
و كساني كه مي خندند گم شده‌اند

I know that the spades are the swords of a soldier
مي‌دانم كه پيك شمشير سرباز است
I know that the clubs are weapons of war
مي‌دانم كه خاج سلاح جنگ است
I know that diamonds mean money for this art
مي‌دانم كه خشت به معني پول براي اين هنر است
But thats not the shape of my heart
اما هيچ كدام شكل قلب من نيست
Thats not the shape of my heart
هيچ‌كدام شكل قلب من نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:52  توسط پژمان  | 

دروغ.....

من عاشق نگاه مهربون و زیبای توام


دیونه ی چشمای روشن و فریبای توام

وقتی توی چشام نگاه میکنی و دروغ میگی


حس می کنم من عاشق همین دروغای توام


لیلی تو قصه تویی مجنون دیونه منم


شیرین رویاها تویی فرهاد بی خونه منم


اونی که می مونه تویی راهی ویرونه منم


اونی که می خنده تویی اون که دلش خونه منم


نذار بدون تو دلم از همه چی خسته بشه


نذار بدون تو چشای باز من بسته بشه


نذار صدای قلبی که داره واسه تومی زنه

با رفتن تو کم بشه آروم و آهسته بشه


تو می تونی با موندنت یخ دلم رو آب کنی

می تونی اشک و تو چشام واسه همیشه خواب کنی

تو می تونی بذاری من دوباره زندگی کنم

یا اینکه با نبودنت زندگیمو خراب کنی

لیلی تو قصه تویی مجنون دیونه منم

شیرین رویاها تویی فرهاد بی خونه منم

اونی که می مونه تویی راهی ویرونه منم

اونی که می خنده تویی اون که دلش خونه منم

لیلی تو قصه تویی مجنون دیونه منم

شیرین رویاها تویی فرهاد بی خونه منم

اونی که می مونه تویی راهی ویرونه منم

اونی که می خنده تویی اون که دلش خونه منم

من عاشق نگاه مهربون و زیبای توام

دیونه ی چشمای روشن و فریبای توام

وقتی توی چشام نگاه میکنی و دروغ میگی

حس می کنم من عاشق همین دروغای توام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:32  توسط پژمان  | 

هوا بد شد

وقتي رفتي باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفني آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد ترشد

گلا پژمردن ، واي گلا مُردن

شاخه هاشون زير پا خم شد

ابرا باريدن ، دلا پوسيدن

قفس قناري تنگ تر شد

اين دلم مُرده ، دستمو خونده

صبح تا شب بهونه آورده

بي خبر مونده ، از همه رونده

قاصدک خبر نياورده

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

اين دلم از غصه داغون شد

بي تو من خستم ، درها رو بستم

همه جا واسم يه زندون شد

وقتي  رفتي  باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفتي آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد تر شد

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

دل من از غصه داغون شد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:35  توسط پژمان  | 

نمی دانم هنوز هم حرف دلهایم را دنبال می کنی یا نه

نمی دانم هنوز هم حرف دلهایم را دنبال می کنی یا نه ؟اما من هنوز هم رد پاهایت را در خاطراتم دنبال می کنم و از همه آنها به تو

می رسم .

همیشه با خود می گفتم که نوشتن از تو   ِ   سهل ترین نوع نوشته است . مگر نه اینکه تو نیروی قلبم بودی و کلمات خوانای شعرم ؟اما

حال می فهمم که نوشتن از تو سخت ترین نوع نوشتن است   .  آن هم در شرایطی که نبودنت همه رشته های افکارم را پنبه کرده ا

ست !   قبلأ ها فکر می کردم که لحظه نوشتن از تو    ِ  همه واژه های زیبا در مغزم صف کشیده و یکدیگر را هل می دهند تا زودتر

به کاروان جملات برسند و از تو تعریف کنند . اما امشب کلمات که هیچ   ِ پای ذهن همیشه روانم هم بد جور می لنگد !

می خواهم از تو شکایتی بنویسم  تا حکایتی از همه حرفهای در گلو مانده و دردهای هیچ کس نخوانده ام باشد . اما هیچ لغتی به یاریم

نمی آید  . صادقانه بگویم     ِ  از تو دلتنگم . آنقدر که اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بریزم و بلندترین فریادها را بر لب آورم   ِ باز

هم دلم باز نمی شود  . درست مثل گوش های تو که هرگز برای ششنیدن حرفهای من باز نشد  ! راستی که چقدر نامهربانی  ! ؟ ای کاش

کمی عدالت داشتی . ای کاش کمی تلاش برای ساختن داشتی . ای کاش کمی انصاف داشتی . ای کاش . . .

تو بگو که چقدر در دل ای کاش ها  بذر امید بکارم و محصول نا امیدی بر دارم   ؟  نمی دانم چرا با تو چنینم  ؟ با اینکه این اواخر از

خیره شدن به تو جز تیره شدن همه امید ها و آرزوهایم چیزی ندیده ام     ِ   باز هم تو را در میدان دیدم نشانده ام   . راستی چرا در کتاب

زدگی من    ِ    درس تصمیم کبری نیست  تا معنای تصمیم  و استواری  اراده را به من بیاموزد  ؟ هر وقت خواستم وجودم را بدون تو

طرح بزنم     ِ    همه مداد رنگی هایم گم و گور شد   . هر وقت خواستم    تو را صحنه دلم پاک کنم      ِ    همه پاک کن های دنیا بی اثر

شد   . هر وقت خواستم کینه ها و دلخوری هایم از تو را تیز کنم     ِ   همه تراش ها  کند و بی خطر شد . تا خواستم زیر اشتباهاتت را خط

بکشم و جریمه ات کنم    ِ   خودکار قرمزم مفقودالاثر شد . تا خواستم بدی هایت را اندازه بزنم     ِ  همه خط کش ها خرد و شکسته شد  .

پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودکارم تمام نشد  ؟

تو بگو تا کی قلبم را با تو تقسیم کنم و در زندگی منهای تو بمانم   ؟  تا کی دیگران را به ضرب ایراد برانم و در من به علاوه تو

بمانم  ؟ تا کی عقربه های کوچک و بزرگ ساعت را دنبال کنم تا زمان دوریت را کوتاه کنم ؟ تا کی تو خشمت را بروز دهی  و من

گریه های شبانه ام را بروز دهم  ؟ تا کی به عشق نازیدن به تو    ِ   نازیدن به دیگران را در پیش بگیرم   ؟

چه کار کنم تا نمونه تو باشم  ؟ از روی غلط هایم چند بار بنویسم تا تو ماه و ستاره رنگین عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانی   ؟ چه

کنم تا به هزار آفرین ات نایل شوم  ؟ تا کی در جا بزنم تا تو قبول کنی ؟ 

کوله پشتی خاطراتم سنگین است . شانه های نحیف من     ِ    بدون تو    ِ   طاقت تنها کشیدن اش را ندارد .  نمی خواهی در راه مدرسه

عشق    ِ یک بندش را تو بگیری و کمکم کنی ؟

قهر قهر را تو شروع کردی و من تا روز قیامتش را بر زبان نیاوردم .هر دو مقصر بودیم .  هر دو بد بازی کرده بودیم . اما همه کاسه

کوزه های تقصیر را بر سر من شکستی . هر چقدر در پی ترمیم بودم تو در پی تخریب بودی .   این بود که همه ساخته ها ویران

شد  !   خواستم از نو بسازیم ویرانه ها را     ِ اما تو هر دو پایت را در کفش یکدندگی کردی  .

چارچوب بدنم  هنوز بر پاست    ِ اما   ِ  با تکیه بر دیوار ! مگر دوست نداشتی تو به آن تکیه کنی ؟ قلبم درون سینه ام سنگینی می کند   .

دیگر توان حملش را ندارم . همیشه نگران سوختن وجودم بودی . یادت هست ؟ حال بدون تو   ِ   احتمال سوختن  قلبم  خیلی بیشتر از

وجودم است .

همین دیروز ها بود که     گفتی خسته ای    ِ  خسته از  زندگی   ِ  خسته از  من  و خسته از همه چیز     ِ  حتی خسته از  خستگی   . . . ! گفتی که

زندگی برایت تکرار مکررات پوچ و بی معنا شده   و دیگر دیدن خورشید مجذوبت نمی کند  . گفتی . . . گفتی . . . گفتی . . . 

می دانم خسته ای     ِ اما نپرسیدی که من چطور ؟ نپرسیدی  که آیا من هم از زندگی خسته ام  ؟  نپرسیدی که آیا من هم به آخر خط

رسیده ام  ؟ نپرسیدی که آیا من هنوز هم بهار و زمستان را دوست دار م   و طلوع و غروب خورشید برایم جذاب است ؟ بگذار برایت

بگویم که من هم مثل توام   . . .  اما نه  ! بدتر  . . .  

دلم برایت تنگ شده  . دلم برایت تنگ شدهههههههههههههههههههه

  روزای خیلی طلایی یادته ؟روزای ترس از جدایی یادته ؟

چشم نازت مال من بود یادته ؟دیدن من غدغأ بود یادته ؟

روزگار قهر و آشتی یادته ؟ هیچ کس و جز من نداشتی یادته ؟

رویاهای آسمونی یادته ؟ قول دادی پیشم بمونی یادته ؟؟؟؟؟

پنهونی سر قرارا یادته ؟ تأخیرا توی بهارا یادته ؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟ راستی بی تو من می میرم یادته ؟

کلبه کوچیکمون یادته ؟ خاطرات توی دفتر یادته ؟

زیر اون درخت شاتوت یادته ؟با دو تا شاخه گل یاس یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟ گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفعه ازم بریدی یادته ؟ خط رو اسم من کشیدی یادته؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:31  توسط پژمان  | 

من و تو

دو سال پیش . . .

شب غریبی بود   ِ    هر دو تنها      ِ    ساکت و مغموم .

خنده ام به نا گاه تلنگری شد برای شکستن سکوتمان !

تو از تنهایی و بی کسی   گفتی    ِ   من از . . .

از دوست داشتن ها و از مرگ گفتی . . .

ما تنها کسی بودیم که بی محبتی هایمان همدیگر را مهربانتر صبورتر از پیش می کرد .

تنها کسی بودی و هستی که دلم بهانه ات را می گیرد.

کاش می دانستی شنیدن صدایت     ِ   قلبم را به اندازه تمام ستاره های آسمان شادمان می کند   .

کاش می دانستی دیدن رویت مرا از دیدن ماه بی نیاز می کند   .

کاش می دانستی روزی که غرور هر دویمان شکست چه اشک ها ریختم .

کاش می دانستی . . .

می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم      ِ    اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید !

به خود بگو من کیستم  که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را

در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم . . .

کاش بار دیگر زمزمه می کردیم نام همدیگر را      ِ

چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم .

هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام .

هنوز سردی آن صحنه وداع را فراموش نکرده ام  .   

اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم . . .

هنوز هم صدایت را بخاطر دارم . . .

ای آشنایم      ِ   دلم برایت خیلی تنگ شده . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:30  توسط پژمان  | 

هفته خاكستری

شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصله‌گی،
وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی؛


ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم،
همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛


صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من
گف دوشنبه روز میلاد من ئه،
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه!


غروب سه‌شنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بوده‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو!
اما موش خورده شناسنامه‌ی من!


عصر چارشنبه‌ی من!
عصر خوش‌بختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جون‌سختی ما!


روز پنج‌شنبه اومد
مث سقائک پیر،
رو نوک‌اش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر!


جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت،
هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:25  توسط پژمان  | 

جمعه

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غم‌گین می‌بینم،
چه سياه ئه به تن‌اش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


نفس‌ام در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، اين ازم بر نمی‌آد!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


عمر جمعه به هزار سال می‌رسه،
جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه،
آدم از دست خودش خسته می‌شه،
با لبای بسته فرياد می‌كنه:

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


جمعه وقت رفتن ئه, موسم دل‌کندن ئه،
خنجر از پشت می‌زنه, اون كه هم‌راه من ئه!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:22  توسط پژمان  | 

آینه ها

می‌بینم صورت‌ام‌و تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم:
این غریبه کیه؟ از من چی می‌خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم؟

باورم نمی‌شه هر چی می‌بینم،
چشام‌و یه لحظه رو هم می‌ذارم،
به خودم می‌گم که این صورتکه،
می‌تونم از صورت‌ام ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

*

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببُر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تمومشون!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:21  توسط پژمان  | 

خواب در بیداری

اینجا بر تخته سنگ
پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا میخواند
سرگردان نگاه میکنم
میآیم . میروم . انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام . خواب دیده ام
عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا میخواند
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
میاندیشم که شاید خواب بوده ام . خواب دیده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام . خواب دیده ام
عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا میخواند
میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام . خواب بوده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:19  توسط پژمان  |